من به زور چادری شدم
درباره ی مباحث مرتبط با امام زمان(عج) و ظهور ایشان
ارسال نظر(0)

خاطرم هست از اول ابتدایی با خواهرم مدرسه که می رفتیم،

او از من بزرگتر بود و چادر سر می کرد و من همیشه

حسرتش را می خوردم.

از تابستان سال دوم شروع کردم خواهش و تمنا که من هم چادر می خواهم.

اما چون از نظر مادرم هنوز خیلی کوچک بودم و توانایی جمع و جور کردن

چادر را نداشتم مدام وعده می دادند که باشد برای بعد از سن تکلیف!

مدرسه ها باز شد و علی رغم تمام تلاش هایم خبری از چادر نشد!

 

یک شب عمه و دختر عمه ام به خانه مان آمده بودند،

دختر عمه ام چادر نو خریده بود. همانجا سر کرد

و چادر قدیمی ش در خانه ی ما جا ماند!

آن شب فکری به ذهنم رسید.

می دانستم پدر و مادرم حساس هستند که از وسایل دیگران

بی اجازه استفاده نکنم. من هم با علم به این حساسیت،

صبح چادر را بدون اجازه برداشتم و با خواهرم باهم رفتیم.

بیرون از خانه چادر را سر کردم.

 

خوب یادم هست وقتی کنار خواهرم با چادر راه می رفتم

چنان احساس بزرگی می کردم که حقیقتا

متصور بودم روی ابرها راه می روم!

تا اینجا نصف نقشه ام عملی شده بود.

...

هنگام برگشت، با چادر وارد خانه شدم. پایم را محکم زمین گذاشتم

و گفتم تا وقتی برایم چادر تهیه نکنید با این چادر خواهم رفت!

و از فردای آن روز تا به حال رسما چادری شدم. با چادر خودم!

 

امیدوارم به حق آبروی حضرت زهرا(س) تا ابد برای هم آبرو باشیم..



نویسنده : mahdidlan
تاریخ : دوشنبه 22 مهر 1392
ساعت : 18:20



مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
Design By : Ashoora.ir










پایگاه جامع عاشورا

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید