ارسال نظر(0)
وقتی حواسم نبود و کمی روسری ام ليزخورده بود و موهام ديده
می شد با لبخند گفت:
«موهات بيرونه ها خانومی!»
درحالی که موهام رو قايم می کردم نگاهی به زن های
اطرافم تو خيابون انداختم.
شرم آور بود.
شوهراشون چه بی خيال.
اونجا بود که فهميدم تو با همه مردها فرق داری؛
دوستت دارم...
نویسنده : mahdidlan
تاریخ : دوشنبه 22 مهر 1392
ساعت : 18:11









